|
شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد ××× من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم
|
بعد مدتها نوشتنم گرفت و کاش به این مناسبت نبود
شرمنده اشک چشمانم هستم و روی ماه شما :
...............
بر این خاک تیره
و بر روزهایی که از سرکشیده
دلم زار میزد
و زاری ز لاله بر آن دشت زخمی ز کینه
چه بیهوده نقش غمی بود باز
بگو لاله جان
که اینجا چرا مرده بر مرده است؟
و خونی که از نای دخت زمینم
چکیده بروی دو چشمم
که بر خاک پایش دمیده
دمیده
مرا در کشاکش
در این سخت تنگی
مبگذار و از جوی خونت
سفر بی گدار
به سوی جهان دگر
آغاز مکن
بگو لاله زخمی مام میهن
چه جرمی فزونتر از آسودگی
چه دردی گرانترز بیهودگی
بگو کاینچنین بیهده نقش مستی مزن
بگو کز افق خون خور
به امید روزی دگر آمده
که از خاک تیره جهانی به سوی
و نور پل می زند
بگو لاله جان
بغض این خاک
چگونه بترکد؟
چگونه تو بر خاک تیره ز خون
قد می کشی .
چراغت به خون روشن است لاله جان؟
بگو . . . .
با امید به چه ؟
چه بگویم ؟