|
شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد ××× من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم
|
حسین دیباچه آزادگیست ! و سرفصل از جان گذشتگی
ما چه غریبیم با حسین و حسینی بودن
کاش تنها همان "کونو احرارا" می شدیم !
سلام
اینچنین ناساز با من !
می توانی تا نبینی ساز ناساز دلم را ؟
می توانی دل ببندی بر همین بی بته تیره ! برهمین خاک تکیده
برهمین ایام اندر شب نشسته ؟
می توانی؟
--------------------
راز می گویم به گوشت تا بخوانی -سخت محکم-
بر ستیغ کوههای این گذار و رهگذاری کز پر شالش به آرامی و خاموشی
گذر دارد!
و سر بگذاری اندر روز روشن بر بلندای نشان بی نشان لاجورد
و گویی کاین منم !!
آرامبخش جان انسانها و آدمها و غیر از آن و هرچه هست .
کاش می شد
کاش یک آن در کلامم موج می زد روح رویی
که ارزوی دیدنش در جام را دارم !
----------------------
سخت دلتنگم در اینجا
و تو می دانی چنین دلتنگی طاقت شکن از چیست !!!
آری تو می دانی و آن گوشی که فریاد ستور سطر من را درر دلش
همچون صدای نعره مرگ آوری در قعر تیره دره های قهر
می نوشد- به گوشش -
----------------------------------------------------------------
تا چند زنم به روی دریا ها خشت
بیزار شدم ز بت پرستان کِــنِــشت
خیام که گفت که دوزخی خواهد بود
که رفت به دوزخ و که آمد به بهشت !!
عذر تقصیر دیر کردمان ناهمگنی است و
دلم چنین است.
با امید به دلی صاف . . . . . . . . . . .
عکس : رادیو دریا چالوس - ولایتمان و دلتنگیهایمان