|
شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد ××× من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم
|
اینجا مدتی می شود که خالی از احساس شور انگیز عشق شده است و من نیز و مدتی است که دور
افتاده ام ار آنچه برایش اینجا را گیراندم . ادبیات را می گویم که یکی از دلایل و لذات زندگی هرچند کوچک
من است.

و با "شبی گیسو فروهشته بدامن " انگار حس قدیم پرستی که نوستالژیش می نامند بر من غلبه کرد و
قلیان کرد که :
دل ز انبوهی گفتار بسی غمگین است
و این سنگینی را چاره ای؟ نه ! جز اینکه راهی برای کشیدن شیر اطمینانش(به هرچه قیاس دهی بده!)
را کشیده و عقده گشایی کنم بروی کاغذ و بخوانم و بنویسم و گاهی به آن ته دلم نگاه کنم که مرا و
دلم را چه می شود که دلم برای گذشته تنگ می شود.
دلم برای دلی تنگ می شود گاهی
دلی که سنگتر از سنگ می شود گاهی
به خاطرات دلم یاد او که می گنجد
خطوط فاصله کمرنگ می شود گاهی
برای لحظه دیدار اتفاقی او
میان ثانیه ها جنگ می شود گاهی
سوار عقربه ها میروم ز شهر شما
اگرچه پای سفر لنگ می شود گاهی
با امید به دلی صاف . . . . . . . .
پ ن : لاله تلنگری زد با" شبی گیسو فروهشته بدامن "
آری عزیز : پلاسین معجرم ! قیرینه گرزن "