|
شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد ××× من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم
|
جنس این دلتنگی تا حدی متفاوت است .
دلم تنگ شده برای
"کوچه باغ ساکت غزلها که . . . "
تنگ شده برای لولی وش غمگین و سنگ تیپا خورده رنجور
دلم تنگ شده برای ول گشتن تو نمایشگاه کتاب مهاجرانی
دلم تنگ شده واسه اون نویسنده ای که می گفت : سیب زمین صفته
دلم برای کوچه تنگ شده
دلم برای مهتاب شبش
برای "نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت"
دلم برای سال اول بودن تو دانشگاه
دلم برای خیر سر عمه هامون
کانون ادبی و شورای صنفی و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه تنگ شده
حتی دلم واسه مهدی نصیری هم تنگ شده
- با اون گوش-
دلم برای " سر که نه در پای عزیزان بود "
واسه امیر که از یه خانمی
-که شعر کوچه مشیری رو خونده بود- پرسید:
اینو کی گفتید ؟ مال خودتونه؟
دلم لک زده
خداییش واسه " پشه ای در استکان آمد فرود . . . "
دلم واسه خیلیها تنگ شده
واسه
مرتضی و مجتبی
واسه سید و مهدی
واسه کچل خودم که آخرش سر سالم زمین نمیزاره
واسه همه
حتی واسه بچه سوسولها و پاستوریزه های دانشگاه تنگ شده
دلم لک زده با هاشم برم اردوی مشهد
مهدی بیاد شعر بخونه که : " صبحت بخیر و شادی
اونجات به اون گشادی "
دلم تنگ شده واسه اینجا با این دوستای خوب
همونهایی که باهاشون به قول "زیاده قربانت " زمستونو سر میکنم
دلم خداییش واسه خاتمی هم تنگ شده
هی بیاد چرت و پرت و هارت و پورت بکنه
آخرشم هیچی
بهش بگن برو کشکتو بساب
دلم واسه دولت خاتمی
واسه مهاجرانی
واسه عبد الله نوری
واسه اون کرباسچی بی همه چیز
واسه گل آقا
واسه مادر مرده غضنفر
جای خواهری واسه " عیال ممصادق"
واسه خروس لاری
واسه شاغلام و در کل واسه اذناب
"خنده رو هرکه نیست از ما نیست
اخم در چنته گل آقا نیست "
خودمونیم عجب دل شلم شورباییه دلم
واسه شر و ورهای حسنی
واسه طنز نبوی
واسه " قربون اون چاکرتم فداتم قربون اون من زیر خاک پاتم "
واسه ابوالفضل زرویی
واسه سرای اهل قلم که به قول یکی
" چوب بر هم اهل قلم شده "
واسه خیلی چیز ها
نوستالژی آخرش منو می کشه
دلم واسه سیبیل چپه ها
واسه حرف مفتهای دفتر تضعیف
واسه سروش و انگشت به سوراخ کردنش
واسه اون محافظه کاریهای بهنود
واسه نیک آهنگ
واسه خیلیها که نمیشناسمشون
مگر از آثارشون
راستی دلم واسه دکتر البرز هم تنگ شده
که به خریتی افتخار می کرد که خریت نبود
و اینکه این پستم ناقص موند
همیشه ناقصه
شاید یه روزی نوشتمش
کاملش کردم
و رفتم که مسلم می دانم اون زمان کامل میشه
دوستانم ببخشن منو با این آش شلم شورباییی که میپزم
گرفتار یک لقمه نون باگت موندیم
وقت آپ نمی کنم
همینجوری تو صفحه شروع کردم نوشتن بداهه
کج و کولست ! ببخشید دیگه
ببینیمتون رفقا
با امید به دلی صاف . . . . . . . . . . .