|
شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد ××× من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم
|
بعد مدتها نوشتنم گرفت و کاش به این مناسبت نبود
شرمنده اشک چشمانم هستم و روی ماه شما :
...............
بر این خاک تیره
و بر روزهایی که از سرکشیده
دلم زار میزد
و زاری ز لاله بر آن دشت زخمی ز کینه
چه بیهوده نقش غمی بود باز
بگو لاله جان
که اینجا چرا مرده بر مرده است؟
و خونی که از نای دخت زمینم
چکیده بروی دو چشمم
که بر خاک پایش دمیده
دمیده
مرا در کشاکش
در این سخت تنگی
مبگذار و از جوی خونت
سفر بی گدار
به سوی جهان دگر
آغاز مکن
بگو لاله زخمی مام میهن
چه جرمی فزونتر از آسودگی
چه دردی گرانترز بیهودگی
بگو کاینچنین بیهده نقش مستی مزن
بگو کز افق خون خور
به امید روزی دگر آمده
که از خاک تیره جهانی به سوی
و نور پل می زند
بگو لاله جان
بغض این خاک
چگونه بترکد؟
چگونه تو بر خاک تیره ز خون
قد می کشی .
چراغت به خون روشن است لاله جان؟
بگو . . . .
با امید به چه ؟
چه بگویم ؟
اینجا مدتی می شود که خالی از احساس شور انگیز عشق شده است و من نیز و مدتی است که دور
افتاده ام ار آنچه برایش اینجا را گیراندم . ادبیات را می گویم که یکی از دلایل و لذات زندگی هرچند کوچک
من است.

و با "شبی گیسو فروهشته بدامن " انگار حس قدیم پرستی که نوستالژیش می نامند بر من غلبه کرد و
قلیان کرد که :
دل ز انبوهی گفتار بسی غمگین است
و این سنگینی را چاره ای؟ نه ! جز اینکه راهی برای کشیدن شیر اطمینانش(به هرچه قیاس دهی بده!)
را کشیده و عقده گشایی کنم بروی کاغذ و بخوانم و بنویسم و گاهی به آن ته دلم نگاه کنم که مرا و
دلم را چه می شود که دلم برای گذشته تنگ می شود.
دلم برای دلی تنگ می شود گاهی
دلی که سنگتر از سنگ می شود گاهی
به خاطرات دلم یاد او که می گنجد
خطوط فاصله کمرنگ می شود گاهی
برای لحظه دیدار اتفاقی او
میان ثانیه ها جنگ می شود گاهی
سوار عقربه ها میروم ز شهر شما
اگرچه پای سفر لنگ می شود گاهی
با امید به دلی صاف . . . . . . . .
پ ن : لاله تلنگری زد با" شبی گیسو فروهشته بدامن "
آری عزیز : پلاسین معجرم ! قیرینه گرزن "
در مسیر عبور از زندگی گاه و بیگاه دلمان چیزهایی و کسانی میبیند که بی تردید در تمامی طول زندگی هرگز تکرار نمی شوند و این سخت عذاب آور است.
زندگی مسلما تکرار پذیر نیست در همه مشخصاتش و این خود فلسفه وجودی ثبت کردنش است. عمر تکرار پذیر نیست پس سعی میکنیم بهتر ببینیم .
------------------------------------------------------------
بهار شد
بهار شد
وطن چو لاله زار شد؟
شد؟

فکر معقول بفرما
گل بی خار کجاست !؟
- جایی همان پای شقایقها دیدمش -

ملخ آبی دوست داشتنی کیوان اینا
با نام مستعار فیروز

( گیلان- ۱۳/۱/۸۷ - صومعه سرا )
-------
از راست :
نازنین و دینا
نازنین هنوز نمی داند مادر در کماست و ۱۱ فروردین می پرد

(نوشهر-خانه پدری- نوروز ۸۷)
-------------------------------------------
چرا در عزا و عروسی تو را سر می برند؟
-- بزک کرده اندت که مسلخ نشانت کنند
بزک کرده اند تا کبابت کنند
بزک کرده تا پیش پای شگون
بریزند خون
و در چشم بد چشم
خلانند خاری و راحت شوند

(تهران - فروردین ۸۷ )

کباب همان گوسفند نیست !
هدف شصت پای بنده بوده به ظاهر !
---------------------------------------
نرو !
مگر نمیدانی وقتی می روی تاریک می شود
و می ترسم از تاریکی!
نرو - تورا جان مادرت نرو ـ
گریه ام می گیرد ها !

(همین چند وقت پیش ـ شهسوار )
-------------------------------------------
زلال !
همین و تنها همین !

با امید به دلی صاف . . . . . . .
و همینطور روزهایی بهتر
بهتر از این می شود زیاده قربانت جان !
نترس
نترس نور چشمم
نترس که زیاد سخت نیست
نترس که روز به روز اشکهایی میمیرند که بسیار مسیرشان سخت تر است
نترس
نترس از اینکه زندانت گلوله است که زندان ما زندان است واقعی واقعی
نترس
نترس از آنچه که می آید و نترس از آنکه می آید
هرچند هراس آور است ولی بسی آسانتر از ماندن و زندگی کردن است
نترس
راحت می شوی . . . می دانستی نداشتن مغز بهتر است
نترس عزیزم که به قولی همه رفتنی اند و هرچه زودتر بهتر
نترس فرزند عراق و افغان
که فرزند ایران به قول یغما
هنوز به یک روز نرسیده توسط مام وطن خورده می شود انگار
- امان از زور گرسنگی-
نترس که بهتر از آن است که در منجلاب فرو روی
نترس فرزندم
نصیحت نمی کنم بلکه حقیقت را می گویم
به خدا کاش گلوله باشد و نه مرگ زجر آور و نه درد بی عشقی
و نه بدون امید نفس کشیدن
نترس فرزندم و زیاده زحمتت نمی دهم
راه تو بسی آسانتر است . . . .
آسانتر از آنچه که می خواهد در مغز فرزندان مان فرو رود
و دلی که دیگر نمی تواند به صافی امید داشته باشد
نترس
زیباتر می شوی
ودیعه پدر بزرگ است
با امید . . . . . . .
پی نوشت : این عکس و ترس در چهره کودک معصوم عراقی ساعتها آرامشم و ذهنم را به هم زد و بعد از یک هفته از دیدنش تاب تحمل از دستم رفت و شریکتان کردم.
همیشه یه مناسبتی هست که راجع بهش حرف بزنیم . اونهم برای ما مردمانی که نوستالژی
و سالگرد و یادمان و هزارتا مراسم دیگه داریم و واسه مرده پرستی جون می دیم .
پهلوان مرده را عشق است انگاری.
به هر رو
این چند روزه نبودم . امیر چخماق به همه سلام رسوند و دخمه مثل همیشه پر از خوبی بود
جای همه تان خالی و دیگه اینکه خسرو شکیبایی عزیز بی شکیب شد و رفت به همونجایی
که راحتتر بود.
---------------------
ما را چه میشود
که اینچنین
بر زخمی برهنه روح می نگریم
و حرفی در دهان نمی چرخد !
ما را چه می شود
که می بینیم یکدگر را و نمی فهمیم حتی به سر سوزنی
و ما را چه می شود وقتی کلامی را با انگ
با هرآنچه که می توانیم به زباله دانی می اندازیم
ما را چه می شود
که پرواز را میبینیم و تجربه نمی کنیم
و ما را چه می شود که تنها تماشاگریم و بس
و ارزش زنده ماندنمان . . . .
و ندیدن دوستان و نبخشیدن و نخواندن و به روی مبارک نیاوردن
ما را چه می شود ؟
---------------------------------------------------------------------------------------------
راستی عید گذشته تان هم مبارک
بی معرفت تر شدم انگار !
زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی
مدد زغیر تو ننگ است یا علی مددی
گشاده کار دو عالم به یک اشاره توست
به کار ما چه درنگ است یا علی مددی
با امید به دل صاف . . . . . . . . . . . . . . .
نجوا کن
نجوا کن الهامت را ، آنچه که به پیش می راندت تا بگویی
تا همانی باشی که باید و نه آنی که می خواهند
نجوا کن زندگی و نور را
آنگونه زی که که خواهی ، آنگونه ببال که انتهایت را ببینی و نه آنگونه که گوشه نشین شبها باشی
نجوا کن تلالو پر التهاب شمع را
نجوا کن سوختن را و بسوز تا زنده باشی بدین سوختن
نجوا کن داشته ات را ، نجوا کن قلمت را و نجوا کن وجودت را
و مگذار وجودت را بگیرند
نجوا کن خود را که خود معنی مطلقی بر نجوایی و نجوا کن مرا
که من بیتو سرابی خالی ام و نجوا کن همه را ، می دانی ؟
- همه !
تا نور بپالاییم ، نجوا کن
مجال فریاد نیست ، نجواکن
هر آنچه را که باید ، قفس ، مرگ و پلشتی را به حضیض بسپار
این بسی نیکو تر است ، نجوا کن پرواز را – همانگونه که شایسته است بخوانش – خود بهتر می دانی
نجوا کن هستی را و مستی را که ایندو بر چکاد وجود تابنده اند ، می دانی !
- وجود !
بخوان خداوند را و عدالت را ، نجوایش کن
آنزمان که چشمهایم براق نگران مانده اند ، بر سیاهی و خون براق روی آن
و صم بکم
نجوایم کن ، در تاریکی بخوان مرا ، تا نورت دریابدم
نجوا کن مهر را همانگونه که اینجا – همین کهنه دیر – شایسته بدان است
و نه آنگونه که پلیدان خواهان آنند
نجوا کن بغض در گلو مانده فریاد را که شرنگیست بس مهلک به کاممان
- فریاد !
نجوا کن شکفتن را ، بدان قوت که ساقه های ظلمت زده افسرده نیز برویند و ببالند
و نه آنسان که دستهای جلاد مرگ می پاشد
نجوا کن انسان
نجوا کن هموطنم ، نمی گویم بخروش می گویم نجوا کن
می توانی نه؟
قلمم نجوا می نگارد تو هم همنوایم شو
آنقدر مپیچ که عشقه شوی
راست قامت ، شریف
نجوا کن که نجوایت سایه بر آفاق می افکند
- آفاق
نجوا کن "شاه شمشاد قد"
زیبایی را نجوا کن
و شعور را و نیز محبت را ، از همینجا نجوایم کن !
می شود ! می دانی که می شود
نجوا کن خون را و خاک را ، که خاک با خون خاک می شود
- خاک
چنان نجوا کن که سرگرانی اهریمن دوچندان شود و آزادگیت نیز
نجوا کن اندیشه را ، بیاندیش که نجوایت نجوا باشد و نهکمتر
نجوا کن اندیشه پاکت را ، همانکه این خاک خواهان است
- اندیشه
نجوا کن قلبت را کهآن تنها راه آزادگی و آزادیست
مگذار نجوایت را بگیرند که بی آن آزاد نخواهی زیست
- آزاد
بخوان وطنت را و مردمت را و بشنو نجوایشان را
به شاهراه می خواندمان
همین نجوای درهم ، همین آغازیست
نجوا کن آوایت را و نجوا کن بی مرزی این خاک را که ایران تو جهانیست
- ایران
و چون بدینجا رسیدی فریاد بزن
نجوا مکن
کسی کو ؟
کسی کو هوای فریدون کند . . . . !؟
با امید به دلی صاف . . . . . . .
تازه تا آغاز رویش
فصل رویش . . . .
های فصل رویش
دوست دارم در جهان گرم جانم
یا میان دشتهای سبز دامان
-کز ستیغ کوه انگاری به دامن در نشیبند -
وز میان تیره های ترک و قفقازی و پارت
یا که پارس
یا که هر انسان دیگر
یک نفس با خویشتن با خویش
دم بگیرم هی هی چوپانی خود را
-کز کدامین طی چنین هی هی
شنیدستی !؟-
و زینسان روزگار رفته را با خویشتن آرم
های فصل رویش . . .
کاش می شد
کاش
با امید به دلی صاف . . . . . . .
و چرا در قفس هیچکسی کفتر نیست . . .
نیست ؟
دستها را باید شست
و گاهی هم نه
چشمها را باید بست
شاخ گاو گاه تیز است
و گاه قطور . . .
با امید به دل نا صاف ؟؟؟
نمی دانم
ناخوش احوالم
کفشهایم کو؟
خاک بر سر نان و ریحان و پنیرم ؟
یا بالعکس
ناخوشم
سگي را لقمهاي هرگز فراموش
نگردد گر زني صد نوبتش سنگ
به كمتر چيزي آيد با تو در جنگ
به عمري گـر نـوازي سفلهاي را
امیدوارم همه سال خوبی حد اقل در پیش داشته باشند.
۸۷ آمد ! بدتر از همیشه و با سفر عزیزی
۸۷ آمد و باز هم عزیزی از جنس خودمان رفت !
به همین راحتی :
۳ فروردین کما !
۱۰ فروردین سفر !
فاتحه . . . !
و دایی و نازنین و حامد مانده اند تنها !
بمیری ای پیک بد خبر ! به روز سیاه بنشینی !
بمیر !
زندگی همین است می دانم ولی از معدود سفرهای آخرت بود که قلبم را شکست !
شده ام پیک بدخبر!
۸۷ آمد و من هنوز خبر خوبی نشنیده ام !
۸۷ آمد و هنوز هفت سین پشت اوین در ذهنم ماندگار مانده است!
۸۷ آمد و دیدم به چشم ! پدری شرمسار از فرزند و اوضاع نا بسامان اقتصادمان
که لحاف ملا شده است !
۸۷ آمد و دلم بهار نشد ! قصدم بود که بشود اما نشد !
شرمنده خودم و دلم مانده ام !
نوشتم تا عریضه خالی نباشد
با عکسنامه بر می گردم
شاید گذشتم از این دل لا مصب !
با امید به دلی صاف . . . . . . . . . . .
یارما گرمیل صحرامی کند درچشم ما صحرا خوش است
میل دریا گر کند در چشم ما دریا خوش است
هرچه خواهد خاطرش ما آن کنیم و آن شویم
هرکجا ما را دهد جا جای ما آن جا خوش است
خیلی وقته هیچی نمی نویسم و باز مرگم گرفته نمی تونم انتخاب کنم و الان هم که خدمت شماها
هستم از سر ناچاری اومدم فقط بنویسم فکر نکردم که چی بنویسم.
تو این پیله تنگ تا کی باید بشینم و دست نداشته ام رو به دیواره اش بکشم ؟ نمی دونم ! چند روز پیش
حسابی حال و هوای بهار به سرم زد و نا خود آگاه به یاد آزادی افتادم آزادی روح و پرواز روح ! البته اگه فکر
نمی کنید که من یک مالیخولیایی یا بیمار روانی یا همچی چیزی هستم باید بگم که به یاد مرگ افتادم.
نمیدونم چرا فکر میکنم آزادی واقعی رو اونزمان تجربه می کنم . دنیا رو دوست دارم به انسان و حیوان و
جماد و نبات عشق می ورزم و نعمت خداوند رو شاکرم اولین باره که اینو بیان میکنم که با همه
خوبیهایی که این دنیا داره من باز اون دنیا رو بیشتر می پسندم! به نظر شما این یه جور بیماری روانیه ؟

به بهشت و جهنمش کار ندارم و کلا بی خیالشم چون خدایی که من می شناسم آزار نداره از روز ازل
واسه ماها آتیش روشن کنه که یه روزی مارو بندازه توش. یعنی خدای من از این کارا بلد نیست !
هی هی هی ! این دل لا مصب ما هی چرت و پرت میگه ! به نظر مشکلات اسمی داره !
فریب جهان قصه روشن است
ببین تا چه زاید شب آبستن است
با امید به دلی صاف . . . . . . . . . . .
برق از پولک ما رفت که رفت...>>
به درک از تو به ما نیم نگاهی ننشست
به درک
به درک روز سر آمد
به درک بازشب آمد
به درک اشک ُ غم آمد
به درک چشم سیاهی به سر آمد...
به درک
به درک عشق بمرد
به درک مرد بمرد
به درک نور فسرد
به درک نوگل امید بمرد
به درک آه دلم راه به جایی نسپرد
به درک روح تو در من بفسرد
به درک مرگ گلویم بفشرد
به درک نفس برایم سخن از غیر تو گفت
به درک سلسله دین بگسست...
به درک
به درک گمشده ای نور ندید...!
به درک بره مسکین مرا گرگ درید
به درک گوش من این نکته شنید :
که تو را ای همه خوبی دگر آن خوب ندید....
به درک
به درک هیچکسی قصه قلبم نشنفت
به درک نور تو در جان و دل من بفسرد
به درک شعر سرآمد
به درک ذوق سر امد
به درک این قلم من بشکست
به درک روی تو برگشت
به درک گر تو نبودی
به درک گر به بر من نغنودی
.
به درک خشک شد ان چشمه امید
به درک سایه فکند کرکس تردید
به درک
به درک گر تو نبودی....
که نبودی هرگز
نشنودی هرگز
ومرا یار نبودی هرگز
سخنم را شنوا ؟
نیز نبودی هرگز
سخن از این به درکها بشنو :
- به درک من شب تاری ز برت رفتم و دیگر
ندانم دگر این گفته به گوش تو که خواند ....
که مرا گور سیاهی به بر خویش گرفتست به جایت
................و ندانم
با امید به دلی صاف . . . . . . .