|
شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد ××× من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم
|
در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.
پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.
و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می نداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند. و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند.
نقل و قول شده از اینجا :
با امید به دلی صاف . . . . . . . . . .



با امید به غیرت نداشته انسان . . . . . .
حسین دیباچه آزادگیست ! و سرفصل از جان گذشتگی
ما چه غریبیم با حسین و حسینی بودن
کاش تنها همان "کونو احرارا" می شدیم !
سلام
اینچنین ناساز با من !
می توانی تا نبینی ساز ناساز دلم را ؟
می توانی دل ببندی بر همین بی بته تیره ! برهمین خاک تکیده
برهمین ایام اندر شب نشسته ؟
می توانی؟
--------------------
راز می گویم به گوشت تا بخوانی -سخت محکم-
بر ستیغ کوههای این گذار و رهگذاری کز پر شالش به آرامی و خاموشی
گذر دارد!
و سر بگذاری اندر روز روشن بر بلندای نشان بی نشان لاجورد
و گویی کاین منم !!
آرامبخش جان انسانها و آدمها و غیر از آن و هرچه هست .
کاش می شد
کاش یک آن در کلامم موج می زد روح رویی
که ارزوی دیدنش در جام را دارم !
----------------------
سخت دلتنگم در اینجا
و تو می دانی چنین دلتنگی طاقت شکن از چیست !!!
آری تو می دانی و آن گوشی که فریاد ستور سطر من را درر دلش
همچون صدای نعره مرگ آوری در قعر تیره دره های قهر
می نوشد- به گوشش -
----------------------------------------------------------------
تا چند زنم به روی دریا ها خشت
بیزار شدم ز بت پرستان کِــنِــشت
خیام که گفت که دوزخی خواهد بود
که رفت به دوزخ و که آمد به بهشت !!
عذر تقصیر دیر کردمان ناهمگنی است و
دلم چنین است.
با امید به دلی صاف . . . . . . . . . . .
عکس : رادیو دریا چالوس - ولایتمان و دلتنگیهایمان