تبليغاتX
آزاد
شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد ××× من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم
سلام

همیشه یه مناسبتی هست که راجع بهش حرف بزنیم . اونهم برای ما مردمانی که نوستالژی

و سالگرد و یادمان و هزارتا مراسم دیگه داریم  و واسه مرده پرستی جون می دیم .

پهلوان مرده را عشق است انگاری.

 به هر رو

این چند روزه نبودم . امیر چخماق به همه سلام رسوند و دخمه مثل همیشه پر از خوبی بود

جای همه تان خالی و دیگه اینکه خسرو شکیبایی عزیز بی شکیب شد و رفت به همونجایی

که راحتتر بود.

---------------------

ما را چه میشود

که اینچنین

بر زخمی برهنه روح می نگریم

و حرفی در دهان نمی چرخد !

ما را چه می شود

که می بینیم یکدگر را و نمی فهمیم حتی به سر سوزنی

و ما را چه می شود وقتی کلامی را با انگ

با هرآنچه که می توانیم به زباله دانی می اندازیم

ما را چه می شود

که پرواز را میبینیم و تجربه نمی کنیم

و ما را چه می شود که تنها تماشاگریم و بس

و ارزش زنده ماندنمان . . . .

و ندیدن دوستان و نبخشیدن و نخواندن و به روی مبارک نیاوردن

ما را چه می شود ؟

---------------------------------------------------------------------------------------------

راستی عید گذشته تان هم مبارک

بی معرفت تر شدم انگار !

 

زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی

مدد زغیر تو ننگ است یا علی مددی

گشاده کار دو عالم به یک اشاره توست

به کار ما چه درنگ است یا علی مددی

 

 

با امید به دل صاف . . . . . . . . . . . . . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:32  توسط  آزاد  | 

افسوس که این مزرعه را آب گرفته

دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

 

 ۹ سال گذشت !

زمان چه ها که نمی کند !

حواسمان هست ؟

با امید به  . . . . . . . . . . . . . . !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:42  توسط  آزاد  | 

 

 

 

نجوا کن

نجوا کن الهامت را ، آنچه که به پیش می راندت تا بگویی

تا همانی باشی که باید و نه آنی که می خواهند

نجوا  کن زندگی و نور را

آنگونه زی که که خواهی ، آنگونه ببال که انتهایت را ببینی و نه آنگونه که گوشه نشین شبها باشی

نجوا کن تلالو پر التهاب شمع را

نجوا کن سوختن را و بسوز تا زنده باشی بدین سوختن

نجوا کن داشته ات را ، نجوا کن قلمت را و نجوا کن وجودت را

و مگذار وجودت را بگیرند

نجوا کن خود را که خود معنی مطلقی بر نجوایی و نجوا کن مرا

که من بیتو سرابی خالی ام و نجوا کن همه را ، می دانی ؟

- همه !

تا نور بپالاییم ، نجوا کن

مجال فریاد نیست ، نجواکن

هر آنچه را که باید ، قفس ، مرگ  و پلشتی را به حضیض بسپار

این بسی نیکو تر است ، نجوا کن پرواز را – همانگونه که شایسته است بخوانش – خود بهتر می دانی

نجوا کن هستی را و مستی را که ایندو بر چکاد وجود تابنده اند ، می دانی !

- وجود !

بخوان خداوند را و عدالت را ، نجوایش کن

آنزمان که چشمهایم براق نگران مانده اند ، بر سیاهی و خون براق روی آن

و صم  بکم

نجوایم کن ، در تاریکی بخوان مرا ، تا نورت دریابدم

نجوا کن مهر را همانگونه که اینجا – همین کهنه دیر – شایسته بدان است

و نه آنگونه که پلیدان خواهان آنند

نجوا کن بغض در گلو مانده فریاد را که شرنگیست بس مهلک به کاممان

- فریاد !

نجوا کن شکفتن را ، بدان قوت که ساقه های ظلمت زده افسرده نیز برویند و ببالند

و نه آنسان که دستهای جلاد مرگ می پاشد

نجوا کن انسان

نجوا کن هموطنم ، نمی گویم بخروش می گویم نجوا کن

می توانی نه؟

قلمم نجوا می نگارد تو هم همنوایم شو

آنقدر مپیچ که عشقه شوی

راست قامت ، شریف

نجوا کن که نجوایت سایه بر آفاق می افکند

- آفاق

نجوا کن "شاه شمشاد قد"

زیبایی را نجوا کن

و شعور را و نیز محبت را ، از همینجا نجوایم کن !

می شود ! می دانی که می شود

نجوا کن خون را و خاک را ، که خاک با خون خاک می شود

- خاک

چنان نجوا کن که سرگرانی اهریمن دوچندان شود و آزادگیت نیز

نجوا کن اندیشه را ، بیاندیش که نجوایت نجوا باشد و نهکمتر

نجوا کن اندیشه پاکت را ، همانکه این خاک خواهان است

- اندیشه

نجوا کن قلبت را کهآن تنها راه آزادگی و آزادیست

مگذار نجوایت را بگیرند که بی آن آزاد نخواهی  زیست

- آزاد

بخوان وطنت را و مردمت را و بشنو نجوایشان را

به شاهراه می خواندمان

همین نجوای درهم ، همین آغازیست

نجوا کن آوایت را و نجوا کن بی مرزی این خاک را که ایران تو جهانیست

- ایران

و چون بدینجا رسیدی فریاد بزن

نجوا مکن

 

کسی کو ؟

کسی کو هوای فریدون کند  . . . . !؟

 

 

 

با امید به دلی صاف . . . . . .  .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:12  توسط  آزاد  | 

سلام

 

تازه تا آغاز رویش

فصل رویش . . . .

                های فصل رویش

دوست دارم در جهان گرم جانم

یا میان دشتهای سبز دامان

-کز ستیغ کوه انگاری به دامن در نشیبند -

وز میان تیره های ترک و قفقازی و پارت

یا که پارس

یا که هر انسان دیگر

یک نفس با خویشتن با خویش

دم بگیرم هی هی چوپانی خود را

-کز کدامین طی چنین هی هی

                                     شنیدستی !؟-

و زینسان روزگار رفته را با خویشتن آرم

 

های فصل رویش  . . .

کاش می شد

کاش

 

با امید به دلی صاف . . . . . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 10:12  توسط  آزاد  |