|
شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد ××× من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم
|
86گذشت ، گذشت و عید آمد
عید آمد و . . .
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نفشاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی او را ز در خانه براندیم
هرجا گذری غلغله شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
واصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت ، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم
ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم
طوفان بتکاند مگر امید که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
با امید به دلی صاف . . . . . . . . . . .
پ ن 1: دیروز دیر سر نماز وایساده بودم این رفیق متحدمون گفت شما وضعت خوبه ، کلی قدیس شدی
منم نه گذاشتم و نه ورداشتم گفتم ما جک و جونورا عمران یه چراغ موشی هم نداریم . شماها کلی
پیشرفته اید که هاله نور و از این چیزها دارید. کلی خندیدیم
افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقان مصیبت زده را خواب گرفته !
پ ن 2: دوستانمو دوست دارم هوارتااااااااااااااااااا !
عیدتون پیشاپیش مبارک !
اگه گفتین چرا پرانتز جلو علامات اعجاب رو نبستم؟


ای مرغ سحر، چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهکاری
وز نفحه روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری
بگشود گره ز زلف زر تار
محبوبه نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار
و اهریمن زشتخو حصاری
یاد آر ز شمع مرده یار آر
ای مونس یوسف، اندر این بند
تعبیر عیان چو شد تو را خواب
دل پر ز شعف، لب از شکر خند
محسود عدو به کام اصحاب
رفتی بر یار و خویش و پیوند
آزاد تر از نسیم و مهتاب
زان کو همه شام با تو یک چند
در آرزوی وصال احباب
اختر به سحر شمرده یاد آر
چون باغ شود دوباره خرم
ای بلبل مستمند مسکین
وز سنبل و سوری و سپرغم
آفاق نگارخانه ی چین
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز کف قرار و تمکین
زان نوگل پیش رس که در غم
ناداده به نار شوق تسکین
از سردی دی، فسرده یاد آر
البته این شعر در سوگ میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل که مظلومانه در مشروطه
کشته شد توسط علامه سروده شده است.
با امید به دلی صاف . . . . . . . . . .
یارما گرمیل صحرامی کند درچشم ما صحرا خوش است
میل دریا گر کند در چشم ما دریا خوش است
هرچه خواهد خاطرش ما آن کنیم و آن شویم
هرکجا ما را دهد جا جای ما آن جا خوش است
خیلی وقته هیچی نمی نویسم و باز مرگم گرفته نمی تونم انتخاب کنم و الان هم که خدمت شماها
هستم از سر ناچاری اومدم فقط بنویسم فکر نکردم که چی بنویسم.
تو این پیله تنگ تا کی باید بشینم و دست نداشته ام رو به دیواره اش بکشم ؟ نمی دونم ! چند روز پیش
حسابی حال و هوای بهار به سرم زد و نا خود آگاه به یاد آزادی افتادم آزادی روح و پرواز روح ! البته اگه فکر
نمی کنید که من یک مالیخولیایی یا بیمار روانی یا همچی چیزی هستم باید بگم که به یاد مرگ افتادم.
نمیدونم چرا فکر میکنم آزادی واقعی رو اونزمان تجربه می کنم . دنیا رو دوست دارم به انسان و حیوان و
جماد و نبات عشق می ورزم و نعمت خداوند رو شاکرم اولین باره که اینو بیان میکنم که با همه
خوبیهایی که این دنیا داره من باز اون دنیا رو بیشتر می پسندم! به نظر شما این یه جور بیماری روانیه ؟

به بهشت و جهنمش کار ندارم و کلا بی خیالشم چون خدایی که من می شناسم آزار نداره از روز ازل
واسه ماها آتیش روشن کنه که یه روزی مارو بندازه توش. یعنی خدای من از این کارا بلد نیست !
هی هی هی ! این دل لا مصب ما هی چرت و پرت میگه ! به نظر مشکلات اسمی داره !
فریب جهان قصه روشن است
ببین تا چه زاید شب آبستن است
با امید به دلی صاف . . . . . . . . . . .