تبليغاتX
آزاد
شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد ××× من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم
86 رفت ، رفت یه جایی که بهش میگیم تاریخ. همه این روزها یاد تصفیه حساب می افتند، تو این به قولی دنیای

مجازیمون یا همین دق بده ی افیونی یا هرجای دیگه که برخوردی از نوع اول و دوم و سوم و نمی دونم چندم

صورت می گیره.همه جا وقت صاف کردنه ولی : به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را

86 رفت ولی خیلی چیز ها باقی موند، یعنی بعضی چیزها هست که سالها از عمرشون می گذره ولی کهنه

نمیشن . به اندازه بشریت عمر دارند، تاریخی نمیشن . مثل آزادی ، آزادیخواهی ، مثل پرواز ، پریدن ، قفس و و

و و خیلی چیزها که اصالت اینجوری ندارند میرن اونجا که عرب نی انداخت، ولی اینها می مونن یعنی خود اینها

معنی میدن به تاریخ.تاریخ به اینها پیوند می خورد.

86 رفت ، کمابیش بد نبود ، شاید سخت بود ولی هی داره چشمها روشنتر میشه . شخص من دوستانی

یافتم که ارزش و اندازه ای برایشون نمی شناسم و در کل جامعه دیدیم همه که سخت گذشت ولی وقتی آدم

سرپاها رو میبینم امید تو دلم نفسی تازه می کنه.

86 گذشت با ایرانم ، با وطنم با دشمنانش و دوستانش که اولیها اون ته منحنی پستی ذهنم وایسادن و

بعدیها اون نوک ستیغ دلم جا خوش کردند.

86 گذشت ، با فراگیر و جبهه متحد و اصلاح طلب و هزارتا کوفت دیگه . . . .که تهش شد انتخابات (!!!

86 گذشت ، هنوز پرتده ها می خونند، هنوز تو قفس هم می خونن و بعضیهاشون دق مرگ شدن. اما دل درد

می گیرم وقتی میبینم خوندن از حافظه پرنده ای پاک میشه.


86گذشت ، گذشت و عید آمد

عید آمد و . . .



عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نفشاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی او را ز در خانه براندیم

هرجا گذری غلغله شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
واصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت ، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم

ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه بیهوده نخواندیم

از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم

طوفان بتکاند مگر امید که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم


با امید به دلی صاف . . . . . . . . . . .


پ ن 1: دیروز دیر سر نماز وایساده بودم این رفیق متحدمون گفت شما وضعت خوبه ، کلی قدیس شدی

منم نه گذاشتم و نه ورداشتم گفتم ما جک و جونورا عمران یه چراغ موشی هم نداریم . شماها کلی

پیشرفته اید که هاله نور و از این چیزها دارید. کلی خندیدیم

افسوس که این مزرعه را آب گرفته

دهقان مصیبت زده را خواب گرفته !

پ ن 2: دوستانمو دوست دارم هوارتااااااااااااااااااا !

عیدتون پیشاپیش مبارک !

اگه گفتین چرا پرانتز جلو علامات اعجاب رو نبستم؟

 






+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:38  توسط  آزاد  | 

سلام

14 اسفند به یاد چی می افتیم؟ شما رو نمی دونم ولی من یاد ایشون می افتم.

دکتر مصدق ، همون کسی که ملی شدن صنعت نفت رو مدیون ایشون می دونیم

همون روزی که جشن می گیریم بخاطر تلاشش (29 اسفند)



همون کسی که با کودتا قامتش خمیده شد و به جرم پاسداری از کیان کشورمان

چه زجرها که نکشید.بسیاری ایراداتی به ایشون وارد می دانند ، ولی به ایراد کار

ندارم همیشه دلم می خواد و می خواست که خوبی ببینم و به نظرم مصدق خوبی

بود. حد اقل سزاوار این نبود که بسیاری حتی روز مرگش رو هم به یاد نیارند .

خیلی این طرف و آنطرف گشتم ولی نشانی از پاسداشت نبود برای کسیکه به این

مرز و بوم خدمت کرده،در حالی که از بسیاری از کسانی که ملت دینی به آنها ندارند

تجلیل می شود.(توضیح اینکه در رسانه های رسمی -تکلیف ماها که روشنه)

چطور نیت این را دارند که نفت را بر سر سفره مردم بیاورند ولی از نماد ملی کردن آن

یادی نمی کنند. به خداوند سوگند که کج فهمی پایانی ندارد .

شعری از علامه معظم، دهخدا در ذهن من تکرار میشد وقتی به دنبال نامی از مصدق

می گشتم .




ای مرغ سحر، چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهکاری
وز نفحه روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری
بگشود گره ز زلف زر تار
محبوبه نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار
و اهریمن زشتخو حصاری

                                 یاد آر ز شمع مرده یار آر


ای مونس یوسف، اندر این بند
تعبیر عیان چو شد تو را خواب
دل پر ز شعف، لب از شکر خند
محسود عدو به کام اصحاب
رفتی بر یار و خویش و پیوند
آزاد تر از نسیم و مهتاب
زان کو همه شام با تو یک چند
در آرزوی وصال احباب

                             اختر به سحر شمرده یاد آر

چون باغ شود دوباره خرم
ای بلبل مستمند مسکین
وز سنبل و سوری و سپرغم
آفاق نگارخانه ی چین
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز کف قرار و تمکین
زان نوگل پیش رس که در غم
ناداده به نار شوق تسکین

                             از سردی دی، فسرده یاد آر



البته این شعر در سوگ میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل که مظلومانه در مشروطه

کشته شد توسط علامه سروده شده است.



با امید به دلی صاف . . . . . . . . . .



 



+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:50  توسط  آزاد  | 

سلام


یارما گرمیل صحرامی کند درچشم ما صحرا خوش است 

 میل دریا گر کند در چشم ما دریا خوش است 

 هرچه خواهد خاطرش ما آن کنیم و آن شویم

 هرکجا ما را دهد جا جای ما آن جا خوش است


 

خیلی وقته هیچی نمی نویسم و باز مرگم گرفته نمی تونم انتخاب کنم و الان هم که خدمت شماها

هستم از سر ناچاری اومدم فقط بنویسم فکر نکردم که چی بنویسم.

تو این پیله تنگ تا کی باید بشینم و دست نداشته ام رو به دیواره اش بکشم ؟ نمی دونم ! چند روز پیش

حسابی حال و هوای بهار به سرم زد و نا خود آگاه به یاد آزادی افتادم آزادی روح و پرواز روح ! البته اگه فکر

نمی کنید که من یک مالیخولیایی یا بیمار روانی یا همچی چیزی هستم باید بگم که به یاد مرگ افتادم.

نمیدونم چرا فکر میکنم آزادی واقعی رو اونزمان تجربه می کنم . دنیا رو دوست دارم به انسان و حیوان و

جماد و نبات عشق می ورزم و نعمت خداوند رو شاکرم اولین باره که اینو بیان میکنم که با همه

خوبیهایی که این دنیا داره من باز اون دنیا رو بیشتر می پسندم! به نظر شما این یه جور بیماری روانیه ؟

به بهشت و جهنمش کار ندارم و کلا بی خیالشم چون خدایی که من می شناسم آزار نداره از روز ازل

واسه ماها آتیش روشن کنه که یه روزی مارو بندازه توش. یعنی خدای من از این کارا بلد نیست !

هی هی هی ! این دل لا مصب ما هی چرت و پرت میگه ! به نظر مشکلات اسمی داره !

فریب جهان قصه روشن است

ببین تا چه زاید شب آبستن است

 

با امید به دلی صاف . . . . . . . . . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:54  توسط  آزاد  |