سیاه درد آلود
چندیست که این سیاه درد آلود درنده تر از پیش شده است
بدتر شده است
چندیست که نیستم و نیست - سیاه درد آلود را نمی گویم ، او را می گویم -
بیتو ای دوست در این کوی دویدن تا کی؟
خون دل خوردن و واپس نگریدن تا کی ؟
به گلوی نی هجر تو دمیدن تا کی؟
نازنین! طعنه اغیار شنیدن تا کی؟
خاموش
خاموش
دیشب و شبهای دگر گذشتند و خواهند گذشت
چه بی نصیب از خودم و چه بی شکیب می پویم
و خاطرم نیست
پاک شده است که :
رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود . . .
و چرا بی شکیب نباشم که جانم از بدن می رود
و سعدی چه راست میگفت
که به چشم خود رفتنش را دیده است
و من هم دیدم . . . .
سالهاست که از او می گویند
سیاه درد آلود را می گویم
تا به کی از او می گویند
و او در درونشان و درونمان است
به نامهای غریب و قریب . . .
بهتر از من میدانیدشان
یکی وحشی درد آلود
یکی از بند رسته
در درونم . . . یکی در شب نشسته
که دستش را بروی شانه روحم
بسی بی آلودگی و صاف میبینم
سیاهیش از شب من بیش
یکی بی پیکر ، پیکر لهیده
یکی چادر کشیده ، چادر شب
به زندان زمین- تبعیدگاه ما-
یکی از خود رهیده ، یکی مغرور بشکسته
یکی از خویش بیزار و ز من بیزار و هم از تو و در کل از خدا و از بشر بیزار
حق دارد - منم گر جای او بودم چنین میشد -
در این کهنه سرای پست میگردد !
به دنبال چه می گردد تو میدانی؟ که این وحشی درد آلود
چه می خواهد ز جان من ؟
چه سودی می برد ز خسران بی پایان انسان ؟
نمی دانم !
ولی بر او دلم ناجور می سوزد !
که از این راه مانده ! وزآن درگاه رانده !
بختش!
بتر از ما برگشته است
و او خود سخت وا مانده است !
دلم نا جور میسوزد برایش !
که می داند نهایت در کجا آرام می گیرد
خاموش
دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم . . . . .
* * * * * *
آشفتگی مطلب رو ببخشید که ویرایش نشد و مستقیما از چرکنویس و بداهه نوشته شده
با امید به دلی صاف . . . . . . . .
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:2 توسط آزاد
|