تبليغاتX
آزاد
شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد ××× من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم
سلام به  همگنان و غیر همگنانم

که همه تان را دوست می دارم و عشق می ورزمتان ندیده و نشناخته .

قبل از هر چیز روز دانشجو رو می تبریکم   به همه چه دانشجویان عزیز

و چه به مردم همدرد و مهربان وطنم. و آرزو می کنم دردهمه مان درمان

بشه و  بچه های گرفتار  سیاهی هم زودتر آزاد بشن . کمترین کاریه که

میشه کرد. از خودم خجالت می کشم و احساس بی عرضگی می کنم.

از این املای من ایراد  نگیرید که  به زبان محاوره دلم مینویسم . امشب

حسابی ابری هستم و نم نمک داره بارون میاد . جای همتون خالی که

چه حالی و احوالی. یادیدم هرچی که برام خاطره بود : دانشگاه،نشریه

دوستان، زندان رفتنشون ، کتک خوردنا و خیلی  چیزهای  دیگه . نور به

قبرش بباره مرحوم فرهاد این آهنگ جمعه اش هم حسابی  منو  قاطی

میکنه. یه نگاهی انداختم به ذهن مغشوشم و گزارش به یادم اومد .

بی هیچ توضیح اضافه :

گزارش

 

خدایا ! پر از کینه شد سینه ام
چو شب رنگ درد و دریغا گرفت
دل پاکروتر ز ایینه ام


دلم دیگر آن شعله ی شاد نیست
همه خشم و خون است و درد و دریغ
سرایی درین شهرک آباد نیست


خدایا ! زمین سرد و بی نور شد
بی آزرم شد ، عشق ازو دور شد
کهن گور شد ، مسخ شد ، کور شد


مگر پشت این پرده ی آبگون
تو ننشسته ای بر سریر سپهر
به دست اندرت رشته ی چند و چون ؟


شبی جبه دیگر کن و پوستین
فرود ای از آن بارگاه بلند
رها کرده ی خویشتن را ببین


زمین دیگر آن کودک پاک نیست
پر آلودگیهاست دامان وی
که خاکش به سر ، گرچه جز خاک نیست


گزارشگران تو گویا دگر
زبانشان فسرده ست ، یا روز و شب
دروغ و دروغ آورندت خبر


کسی دیگر اینجا تو را بنده نیست
درین کهنه محراب تاریک ، بس
فریبنده هست و پرستنده نیست


علی رفت ، زردشت فرمند خفت
شبان تو گم گشت ، و بودای پاک
رخ اندر شب نی روانا نهفت


نمانده ست جز من کسی بر زمین
دگر ناکسانند و نامردمان
بلند آستان و پلید آستین


همه باغها پیر و پژمرده اند
همه راهها مانده بی رهگذر
همه شمع و قندیلها مرده اند


تو گر مرده ای ، جانشین تو کیست ؟
که پرسد ؟ که جوید ؟ که فرمان دهد ؟
وگر زنده ای ، کاین پسندیده نیست


مگر صخره های سپهر بلند
که بودند روزی به فرمان تو
سر از امر و نهی تو پیچیده اند ؟


مگر مهر و توفان و آب ، ای خدا
دگر نیست در پنجه ی پیر تو ؟
که گویی : بسوز ، و بروب ، و برای


گذشت ، ای پیر پریشان ! بس است
بمیران ، که دونند ، و کمتر ز دون
بسوزان ، که پستند ، و ز آن سوی پست


یکی بشنو این نعره ی خشم را
برای که بر پا نگه داشتی
زمینی چنین بی حیا چشم را ؟

 
گر این بردباری برای من است
نخواهم من این صبر و سنگ تو را
نبینی که دیگر نه جای من است ؟


ازین غرقه در ظلمت و گمرهی
ازین گوی سرگشته ی ناسپاس
چه مانده ست ؟ جز قرنهای تهی ؟


گران است این بار بر دوش من
گران است ، کز پس شرم و شرف
بفرسود روح سیه پوش من


خدایا ! غم آلوده شد خانه ام
پر از خشم و خون است و درد و دریغ
دل خسته ی پیر دیوانه ام

 

با امید به دلی صاف . . . . . . .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 2:12  توسط  آزاد  |