|
شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد ××× من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم
|
دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

۹ سال گذشت !
زمان چه ها که نمی کند !
حواسمان هست ؟
با امید به . . . . . . . . . . . . . . !
نجوا کن
نجوا کن الهامت را ، آنچه که به پیش می راندت تا بگویی
تا همانی باشی که باید و نه آنی که می خواهند
نجوا کن زندگی و نور را
آنگونه زی که که خواهی ، آنگونه ببال که انتهایت را ببینی و نه آنگونه که گوشه نشین شبها باشی
نجوا کن تلالو پر التهاب شمع را
نجوا کن سوختن را و بسوز تا زنده باشی بدین سوختن
نجوا کن داشته ات را ، نجوا کن قلمت را و نجوا کن وجودت را
و مگذار وجودت را بگیرند
نجوا کن خود را که خود معنی مطلقی بر نجوایی و نجوا کن مرا
که من بیتو سرابی خالی ام و نجوا کن همه را ، می دانی ؟
- همه !
تا نور بپالاییم ، نجوا کن
مجال فریاد نیست ، نجواکن
هر آنچه را که باید ، قفس ، مرگ و پلشتی را به حضیض بسپار
این بسی نیکو تر است ، نجوا کن پرواز را – همانگونه که شایسته است بخوانش – خود بهتر می دانی
نجوا کن هستی را و مستی را که ایندو بر چکاد وجود تابنده اند ، می دانی !
- وجود !
بخوان خداوند را و عدالت را ، نجوایش کن
آنزمان که چشمهایم براق نگران مانده اند ، بر سیاهی و خون براق روی آن
و صم بکم
نجوایم کن ، در تاریکی بخوان مرا ، تا نورت دریابدم
نجوا کن مهر را همانگونه که اینجا – همین کهنه دیر – شایسته بدان است
و نه آنگونه که پلیدان خواهان آنند
نجوا کن بغض در گلو مانده فریاد را که شرنگیست بس مهلک به کاممان
- فریاد !
نجوا کن شکفتن را ، بدان قوت که ساقه های ظلمت زده افسرده نیز برویند و ببالند
و نه آنسان که دستهای جلاد مرگ می پاشد
نجوا کن انسان
نجوا کن هموطنم ، نمی گویم بخروش می گویم نجوا کن
می توانی نه؟
قلمم نجوا می نگارد تو هم همنوایم شو
آنقدر مپیچ که عشقه شوی
راست قامت ، شریف
نجوا کن که نجوایت سایه بر آفاق می افکند
- آفاق
نجوا کن "شاه شمشاد قد"
زیبایی را نجوا کن
و شعور را و نیز محبت را ، از همینجا نجوایم کن !
می شود ! می دانی که می شود
نجوا کن خون را و خاک را ، که خاک با خون خاک می شود
- خاک
چنان نجوا کن که سرگرانی اهریمن دوچندان شود و آزادگیت نیز
نجوا کن اندیشه را ، بیاندیش که نجوایت نجوا باشد و نهکمتر
نجوا کن اندیشه پاکت را ، همانکه این خاک خواهان است
- اندیشه
نجوا کن قلبت را کهآن تنها راه آزادگی و آزادیست
مگذار نجوایت را بگیرند که بی آن آزاد نخواهی زیست
- آزاد
بخوان وطنت را و مردمت را و بشنو نجوایشان را
به شاهراه می خواندمان
همین نجوای درهم ، همین آغازیست
نجوا کن آوایت را و نجوا کن بی مرزی این خاک را که ایران تو جهانیست
- ایران
و چون بدینجا رسیدی فریاد بزن
نجوا مکن
کسی کو ؟
کسی کو هوای فریدون کند . . . . !؟
با امید به دلی صاف . . . . . . .
تازه تا آغاز رویش
فصل رویش . . . .
های فصل رویش
دوست دارم در جهان گرم جانم
یا میان دشتهای سبز دامان
-کز ستیغ کوه انگاری به دامن در نشیبند -
وز میان تیره های ترک و قفقازی و پارت
یا که پارس
یا که هر انسان دیگر
یک نفس با خویشتن با خویش
دم بگیرم هی هی چوپانی خود را
-کز کدامین طی چنین هی هی
شنیدستی !؟-
و زینسان روزگار رفته را با خویشتن آرم
های فصل رویش . . .
کاش می شد
کاش
با امید به دلی صاف . . . . . . .
و چرا در قفس هیچکسی کفتر نیست . . .
نیست ؟
دستها را باید شست
و گاهی هم نه
چشمها را باید بست
شاخ گاو گاه تیز است
و گاه قطور . . .
با امید به دل نا صاف ؟؟؟
نمی دانم
ناخوش احوالم
کفشهایم کو؟
خاک بر سر نان و ریحان و پنیرم ؟
یا بالعکس
ناخوشم
سگي را لقمهاي هرگز فراموش
نگردد گر زني صد نوبتش سنگ
به كمتر چيزي آيد با تو در جنگ
به عمري گـر نـوازي سفلهاي را
جنس این دلتنگی تا حدی متفاوت است .
دلم تنگ شده برای
"کوچه باغ ساکت غزلها که . . . "
تنگ شده برای لولی وش غمگین و سنگ تیپا خورده رنجور
دلم تنگ شده برای ول گشتن تو نمایشگاه کتاب مهاجرانی
دلم تنگ شده واسه اون نویسنده ای که می گفت : سیب زمین صفته
دلم برای کوچه تنگ شده
دلم برای مهتاب شبش
برای "نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت"
دلم برای سال اول بودن تو دانشگاه
دلم برای خیر سر عمه هامون
کانون ادبی و شورای صنفی و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه تنگ شده
حتی دلم واسه مهدی نصیری هم تنگ شده
- با اون گوش-
دلم برای " سر که نه در پای عزیزان بود "
واسه امیر که از یه خانمی
-که شعر کوچه مشیری رو خونده بود- پرسید:
اینو کی گفتید ؟ مال خودتونه؟
دلم لک زده
خداییش واسه " پشه ای در استکان آمد فرود . . . "
دلم واسه خیلیها تنگ شده
واسه
مرتضی و مجتبی
واسه سید و مهدی
واسه کچل خودم که آخرش سر سالم زمین نمیزاره
واسه همه
حتی واسه بچه سوسولها و پاستوریزه های دانشگاه تنگ شده
دلم لک زده با هاشم برم اردوی مشهد
مهدی بیاد شعر بخونه که : " صبحت بخیر و شادی
اونجات به اون گشادی "
دلم تنگ شده واسه اینجا با این دوستای خوب
همونهایی که باهاشون به قول "زیاده قربانت " زمستونو سر میکنم
دلم خداییش واسه خاتمی هم تنگ شده
هی بیاد چرت و پرت و هارت و پورت بکنه
آخرشم هیچی
بهش بگن برو کشکتو بساب
دلم واسه دولت خاتمی
واسه مهاجرانی
واسه عبد الله نوری
واسه اون کرباسچی بی همه چیز
واسه گل آقا
واسه مادر مرده غضنفر
جای خواهری واسه " عیال ممصادق"
واسه خروس لاری
واسه شاغلام و در کل واسه اذناب
"خنده رو هرکه نیست از ما نیست
اخم در چنته گل آقا نیست "
خودمونیم عجب دل شلم شورباییه دلم
واسه شر و ورهای حسنی
واسه طنز نبوی
واسه " قربون اون چاکرتم فداتم قربون اون من زیر خاک پاتم "
واسه ابوالفضل زرویی
واسه سرای اهل قلم که به قول یکی
" چوب بر هم اهل قلم شده "
واسه خیلی چیز ها
نوستالژی آخرش منو می کشه
دلم واسه سیبیل چپه ها
واسه حرف مفتهای دفتر تضعیف
واسه سروش و انگشت به سوراخ کردنش
واسه اون محافظه کاریهای بهنود
واسه نیک آهنگ
واسه خیلیها که نمیشناسمشون
مگر از آثارشون
راستی دلم واسه دکتر البرز هم تنگ شده
که به خریتی افتخار می کرد که خریت نبود
و اینکه این پستم ناقص موند
همیشه ناقصه
شاید یه روزی نوشتمش
کاملش کردم
و رفتم که مسلم می دانم اون زمان کامل میشه
دوستانم ببخشن منو با این آش شلم شورباییی که میپزم
گرفتار یک لقمه نون باگت موندیم
وقت آپ نمی کنم
همینجوری تو صفحه شروع کردم نوشتن بداهه
کج و کولست ! ببخشید دیگه
ببینیمتون رفقا
با امید به دلی صاف . . . . . . . . . . .
امیدوارم همه سال خوبی حد اقل در پیش داشته باشند.
۸۷ آمد ! بدتر از همیشه و با سفر عزیزی
۸۷ آمد و باز هم عزیزی از جنس خودمان رفت !
به همین راحتی :
۳ فروردین کما !
۱۰ فروردین سفر !
فاتحه . . . !
و دایی و نازنین و حامد مانده اند تنها !
بمیری ای پیک بد خبر ! به روز سیاه بنشینی !
بمیر !
زندگی همین است می دانم ولی از معدود سفرهای آخرت بود که قلبم را شکست !
شده ام پیک بدخبر!
۸۷ آمد و من هنوز خبر خوبی نشنیده ام !
۸۷ آمد و هنوز هفت سین پشت اوین در ذهنم ماندگار مانده است!
۸۷ آمد و دیدم به چشم ! پدری شرمسار از فرزند و اوضاع نا بسامان اقتصادمان
که لحاف ملا شده است !
۸۷ آمد و دلم بهار نشد ! قصدم بود که بشود اما نشد !
شرمنده خودم و دلم مانده ام !
نوشتم تا عریضه خالی نباشد
با عکسنامه بر می گردم
شاید گذشتم از این دل لا مصب !
با امید به دلی صاف . . . . . . . . . . .
86گذشت ، گذشت و عید آمد
عید آمد و . . .
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نفشاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی او را ز در خانه براندیم
هرجا گذری غلغله شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
واصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت ، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم
ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم
طوفان بتکاند مگر امید که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
با امید به دلی صاف . . . . . . . . . . .
پ ن 1: دیروز دیر سر نماز وایساده بودم این رفیق متحدمون گفت شما وضعت خوبه ، کلی قدیس شدی
منم نه گذاشتم و نه ورداشتم گفتم ما جک و جونورا عمران یه چراغ موشی هم نداریم . شماها کلی
پیشرفته اید که هاله نور و از این چیزها دارید. کلی خندیدیم
افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقان مصیبت زده را خواب گرفته !
پ ن 2: دوستانمو دوست دارم هوارتااااااااااااااااااا !
عیدتون پیشاپیش مبارک !
اگه گفتین چرا پرانتز جلو علامات اعجاب رو نبستم؟


ای مرغ سحر، چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهکاری
وز نفحه روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری
بگشود گره ز زلف زر تار
محبوبه نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار
و اهریمن زشتخو حصاری
یاد آر ز شمع مرده یار آر
ای مونس یوسف، اندر این بند
تعبیر عیان چو شد تو را خواب
دل پر ز شعف، لب از شکر خند
محسود عدو به کام اصحاب
رفتی بر یار و خویش و پیوند
آزاد تر از نسیم و مهتاب
زان کو همه شام با تو یک چند
در آرزوی وصال احباب
اختر به سحر شمرده یاد آر
چون باغ شود دوباره خرم
ای بلبل مستمند مسکین
وز سنبل و سوری و سپرغم
آفاق نگارخانه ی چین
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز کف قرار و تمکین
زان نوگل پیش رس که در غم
ناداده به نار شوق تسکین
از سردی دی، فسرده یاد آر
البته این شعر در سوگ میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل که مظلومانه در مشروطه
کشته شد توسط علامه سروده شده است.
با امید به دلی صاف . . . . . . . . . .
یارما گرمیل صحرامی کند درچشم ما صحرا خوش است
میل دریا گر کند در چشم ما دریا خوش است
هرچه خواهد خاطرش ما آن کنیم و آن شویم
هرکجا ما را دهد جا جای ما آن جا خوش است
خیلی وقته هیچی نمی نویسم و باز مرگم گرفته نمی تونم انتخاب کنم و الان هم که خدمت شماها
هستم از سر ناچاری اومدم فقط بنویسم فکر نکردم که چی بنویسم.
تو این پیله تنگ تا کی باید بشینم و دست نداشته ام رو به دیواره اش بکشم ؟ نمی دونم ! چند روز پیش
حسابی حال و هوای بهار به سرم زد و نا خود آگاه به یاد آزادی افتادم آزادی روح و پرواز روح ! البته اگه فکر
نمی کنید که من یک مالیخولیایی یا بیمار روانی یا همچی چیزی هستم باید بگم که به یاد مرگ افتادم.
نمیدونم چرا فکر میکنم آزادی واقعی رو اونزمان تجربه می کنم . دنیا رو دوست دارم به انسان و حیوان و
جماد و نبات عشق می ورزم و نعمت خداوند رو شاکرم اولین باره که اینو بیان میکنم که با همه
خوبیهایی که این دنیا داره من باز اون دنیا رو بیشتر می پسندم! به نظر شما این یه جور بیماری روانیه ؟

به بهشت و جهنمش کار ندارم و کلا بی خیالشم چون خدایی که من می شناسم آزار نداره از روز ازل
واسه ماها آتیش روشن کنه که یه روزی مارو بندازه توش. یعنی خدای من از این کارا بلد نیست !
هی هی هی ! این دل لا مصب ما هی چرت و پرت میگه ! به نظر مشکلات اسمی داره !
فریب جهان قصه روشن است
ببین تا چه زاید شب آبستن است
با امید به دلی صاف . . . . . . . . . . .