|
شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد ××× من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم
|
بعد مدتها نوشتنم گرفت و کاش به این مناسبت نبود
شرمنده اشک چشمانم هستم و روی ماه شما :
...............
بر این خاک تیره
و بر روزهایی که از سرکشیده
دلم زار میزد
و زاری ز لاله بر آن دشت زخمی ز کینه
چه بیهوده نقش غمی بود باز
بگو لاله جان
که اینجا چرا مرده بر مرده است؟
و خونی که از نای دخت زمینم
چکیده بروی دو چشمم
که بر خاک پایش دمیده
دمیده
مرا در کشاکش
در این سخت تنگی
مبگذار و از جوی خونت
سفر بی گدار
به سوی جهان دگر
آغاز مکن
بگو لاله زخمی مام میهن
چه جرمی فزونتر از آسودگی
چه دردی گرانترز بیهودگی
بگو کاینچنین بیهده نقش مستی مزن
بگو کز افق خون خور
به امید روزی دگر آمده
که از خاک تیره جهانی به سوی
و نور پل می زند
بگو لاله جان
بغض این خاک
چگونه بترکد؟
چگونه تو بر خاک تیره ز خون
قد می کشی .
چراغت به خون روشن است لاله جان؟
بگو . . . .
با امید به چه ؟
چه بگویم ؟
معطل مانده است اینجا !!!

در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.
پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.
و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می نداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند. و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند.
نقل و قول شده از اینجا :
با امید به دلی صاف . . . . . . . . . .



با امید به غیرت نداشته انسان . . . . . .
حسین دیباچه آزادگیست ! و سرفصل از جان گذشتگی
ما چه غریبیم با حسین و حسینی بودن
کاش تنها همان "کونو احرارا" می شدیم !
سلام
اینچنین ناساز با من !
می توانی تا نبینی ساز ناساز دلم را ؟
می توانی دل ببندی بر همین بی بته تیره ! برهمین خاک تکیده
برهمین ایام اندر شب نشسته ؟
می توانی؟
--------------------
راز می گویم به گوشت تا بخوانی -سخت محکم-
بر ستیغ کوههای این گذار و رهگذاری کز پر شالش به آرامی و خاموشی
گذر دارد!
و سر بگذاری اندر روز روشن بر بلندای نشان بی نشان لاجورد
و گویی کاین منم !!
آرامبخش جان انسانها و آدمها و غیر از آن و هرچه هست .
کاش می شد
کاش یک آن در کلامم موج می زد روح رویی
که ارزوی دیدنش در جام را دارم !
----------------------
سخت دلتنگم در اینجا
و تو می دانی چنین دلتنگی طاقت شکن از چیست !!!
آری تو می دانی و آن گوشی که فریاد ستور سطر من را درر دلش
همچون صدای نعره مرگ آوری در قعر تیره دره های قهر
می نوشد- به گوشش -
----------------------------------------------------------------
تا چند زنم به روی دریا ها خشت
بیزار شدم ز بت پرستان کِــنِــشت
خیام که گفت که دوزخی خواهد بود
که رفت به دوزخ و که آمد به بهشت !!
عذر تقصیر دیر کردمان ناهمگنی است و
دلم چنین است.
با امید به دلی صاف . . . . . . . . . . .
عکس : رادیو دریا چالوس - ولایتمان و دلتنگیهایمان
سلام
خواندم و لذت بردم . نبوی را می گویم که هرازگاهی حالی به تمامی بنی بشر می دهد و خودش هم بی نصیب نمی ماند . از کردان گرفته تا ملوان زبل. کل مطلب را در وبلاگ خودش بخوانید منتها این بخش به هر رو باعث طیب خاطر گشت و می گردد همچنان :
پت و مت: با توجه به اینکه اشخاص معلوم الحالی مانند " پت" و " مت" سی سال قبل در چکسلواکی سابق، اقدام به آموزش تولید مشروبات الکلی نمودند، این دو عنصر معلوم الحال، همراه با سه تن از کارکنان صدا و سیما برکنار و به اشد مجازات محکوم می شوند.
سیندرلا: سیندرلا از این پس از ساعت هشت شب به بعد حق ماندن در بیرون یا شرکت در پارتی و مهمانی های غیرخانوادگی را ندارد.
سفیدبرفی: با توجه به روابط مشکوک خانم سفید برفی و هفت کوتوله که از نظر شرعی اشکال دارد، از این پس باید هفت سفید برفی با یک کوتوله ارتباط داشته باشند.
زیبای خفته: شاهزاده حق ندارد قبل از عقد زیبای خفته را ماچ کند و از این طریق او را بیدار کند و اگر قرار است او را بیدار کند، می تواند از طریق زدن لگد یا پرت کردن سنگ این کار را انجام دهد.
رابین هود: با توجه به اقدامات شرارت آمیز و ضدانقلابی شخص موسوم به " رابین هود" علیه امنیت ملی که اقدام به تضعیف نظام نموده است، اعلام می شود که نامبرده باید هرچه زودتر دستگیر و با آفتابه قرمز دور گردن افشا شده و به اشد مجازات محکوم شود.
زورو: با توجه به دست داشتن شخص موسوم به " زورو" در اکثر حوادث کشور علیه مقامات انتظامی و بخصوص برادر سردار گروهبان گارسیا، و این که وی همواره چهره شوم و پلید خود را زیر نقاب مردم فریبی پنهان نموده و از این طریق به فریب هموطنان دست زده است، شخص موسوم به زورو به عنوان دشمن شناخته شده و هر نوع همکاری با وی جرم است.
گربه های اشرافی: در آستانه افشای فهرست اسامی مفسدین اقتصادی ملت، هر گونه اقدام " گربه های اشرافی" که از طریق روابط فامیلی و اشرافیت و روابط مشکوک با اعوان و انصارشان از جمله " توماس اومالی" و اشرار هوادار وی محکوم و مفاسدشان افشا می گردد.
تام و جری: با توجه به این که فرارهای مکرر شخص موسوم به " جری" از دست " تام" به عنوان تشجیع و تحریک جوانان معصوم به مقابله با مسوولان امر و بخصوص نیروی محترم انتظامی ارزیابی می گردد، به جری اخطار داده می شود، از این پس حق هیچ گونه فرار نداشته و در صورت حضور برادر " تام" در صحنه می بایست خود را تسلیم قانون نماید.
پاپای: در راستای حضور مفسده آمیز و روابط مشکوک و موهن شخص موسوم به " پاپای" که با نام مستعار " ملوان زبل" و " اسفناج" در اماکن مختلف حضور یافته و اقدام به قدرت نمایی برای مقابله با اقتدار نظام را نموده است، ملوان مذکور به اشد مجازات محکوم می گردد.
پلنگ صورتی: شخص موسوم به پلنگ صورتی به دلیل استفاده از رنگ های تحریک کننده در پوشش غربی و رفتارهای مشکوک و مساله دار، ممنوع التصویر شده و تا اطلاع ثانوی ممنوع الورود و ممنوع الخروج می باشد.
پینوکیو: در پایان ضمن تقدیر از عملکرد برادر " پینوکیو" در بیان حقایق و واقعیات و آرزوی موفقیت برای او در مبارزه بی امان با گربه نره ساده لوح و روباه مکار اصلاح طلب از کلیه موش ها، گربه ها، سوسک ها و موش ها می خواهیم عناصر مساله دار فوق را از خود رانده و بخصوص از موجوداتی مانند پت و مت فاصله بگیرند.
والسلام علی عبادالله الصالحین
شورای امنیت ملی کشور
با امید به دلی صاف . . . . . . .
اینجا مدتی می شود که خالی از احساس شور انگیز عشق شده است و من نیز و مدتی است که دور
افتاده ام ار آنچه برایش اینجا را گیراندم . ادبیات را می گویم که یکی از دلایل و لذات زندگی هرچند کوچک
من است.

و با "شبی گیسو فروهشته بدامن " انگار حس قدیم پرستی که نوستالژیش می نامند بر من غلبه کرد و
قلیان کرد که :
دل ز انبوهی گفتار بسی غمگین است
و این سنگینی را چاره ای؟ نه ! جز اینکه راهی برای کشیدن شیر اطمینانش(به هرچه قیاس دهی بده!)
را کشیده و عقده گشایی کنم بروی کاغذ و بخوانم و بنویسم و گاهی به آن ته دلم نگاه کنم که مرا و
دلم را چه می شود که دلم برای گذشته تنگ می شود.
دلم برای دلی تنگ می شود گاهی
دلی که سنگتر از سنگ می شود گاهی
به خاطرات دلم یاد او که می گنجد
خطوط فاصله کمرنگ می شود گاهی
برای لحظه دیدار اتفاقی او
میان ثانیه ها جنگ می شود گاهی
سوار عقربه ها میروم ز شهر شما
اگرچه پای سفر لنگ می شود گاهی
با امید به دلی صاف . . . . . . . .
پ ن : لاله تلنگری زد با" شبی گیسو فروهشته بدامن "
آری عزیز : پلاسین معجرم ! قیرینه گرزن "
نمی دانم امشب چه می گذرد برمن و ما و نمیدانم چه خواهد شد
ولی نگاه خداوند را خواستارم. هرچند بسیار بسیار من از او دورم
ولی امید به نزدیکی ایشان دارم.
و اینکه امشب :
عشق در محراب خون غرق علیست
سجده گاه تیغها فرق علیست
راستی
اگر یادتان بود و باران گرفت
.................. دعایی به حال بیابان کنید
بی مناسبت ندیدم این شعر فروغ را و خودتان زحمت دنبال کردن نشانه هایش را متحمل شوید:
بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هر چند که ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا که چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید، او که به لطف و صفای خویش
خاک درون سینه ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه ، خنده ی ما را ز لب نشُست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زینرو به موج حادثه تنها نشسته ایم
آن آتشی که در دل ما شعله می کشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره ی رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما "
با امید به دلی صاف . . . . . . . . .
مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .
ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده
" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند
با امید به . . . . . . . . . . .
ولش کن هیچی !
در مسیر عبور از زندگی گاه و بیگاه دلمان چیزهایی و کسانی میبیند که بی تردید در تمامی طول زندگی هرگز تکرار نمی شوند و این سخت عذاب آور است.
زندگی مسلما تکرار پذیر نیست در همه مشخصاتش و این خود فلسفه وجودی ثبت کردنش است. عمر تکرار پذیر نیست پس سعی میکنیم بهتر ببینیم .
------------------------------------------------------------
بهار شد
بهار شد
وطن چو لاله زار شد؟
شد؟

فکر معقول بفرما
گل بی خار کجاست !؟
- جایی همان پای شقایقها دیدمش -

ملخ آبی دوست داشتنی کیوان اینا
با نام مستعار فیروز

( گیلان- ۱۳/۱/۸۷ - صومعه سرا )
-------
از راست :
نازنین و دینا
نازنین هنوز نمی داند مادر در کماست و ۱۱ فروردین می پرد

(نوشهر-خانه پدری- نوروز ۸۷)
-------------------------------------------
چرا در عزا و عروسی تو را سر می برند؟
-- بزک کرده اندت که مسلخ نشانت کنند
بزک کرده اند تا کبابت کنند
بزک کرده تا پیش پای شگون
بریزند خون
و در چشم بد چشم
خلانند خاری و راحت شوند

(تهران - فروردین ۸۷ )

کباب همان گوسفند نیست !
هدف شصت پای بنده بوده به ظاهر !
---------------------------------------
نرو !
مگر نمیدانی وقتی می روی تاریک می شود
و می ترسم از تاریکی!
نرو - تورا جان مادرت نرو ـ
گریه ام می گیرد ها !

(همین چند وقت پیش ـ شهسوار )
-------------------------------------------
زلال !
همین و تنها همین !

با امید به دلی صاف . . . . . . .
و همینطور روزهایی بهتر
بهتر از این می شود زیاده قربانت جان !